دفتر خاطرات

خرید بک لینک
امروز پنجشنبه 11شهریور 1395 صبح رفتم ورزش کردم و برگشتم دوش و بعدش هم منتظر موندن و دیدن منو تو پلاس و صبحونه خوردن ... بعدش هم کتاب خوندم... کافکا در کرانه رو شروع کردم و دارم می خونم... تا بعد از ظهر که نیما بیاد کتاب خوندم و برای نهار غذای اختراعی خودم یعنی ویکلا پلو رو درست کردم... ویک به لاتین یعنی هفته ...یعنی هرچیزی که طی هفته در یخچال بوده رو با پیازداغ و زعفرو تفت داده و لا به لای پلو ریخته و دم می کنیم...ویکلا پلو شما ماده است...نیما اومد و نهار خوردیم و بعدش هم استراحت کردیم و غروبم رفتیم خونه مامان بزرگ...امشب ایران اولین بازی مقدماتی جام جههانی رو داره و دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 4 تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 13:39

امروز جمعه 1 مرداد 1395 صبح نیما رفت فوتبال منم بساط صبحونه رو چیدم و نشستم پای تی وی تا بیاد...نیما اومد و صبحونه خوردیم و بعدش هم نیما رفت خوابید...منم پای کتاب خوندن بودم و غذا درست کردن... نیما ساعت 1 بیدار شد و نهار خوردیم و بعدش هم باهم پای تی وی بودیم... دوش گرفتم و نماز خوندم....امروز خیلی کسل گذشت... کل روز مشغول دوختن مرواریدای روی کت بودم ...عصر ساعت 7 خوابیدم و 11 بیدار شدم... بعدم تا 3 بیدار بودم و از حجم اینترنت شبانه ام استفاده کردم... امروز شنبه 2 مرداد 1395 صبح بیدار شدم و صبحونه رو اماده کردم و بعدش ورزش کردم و پای تی وی و تکرار دیدن بودم... چندشنبه با سینا و دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: جمعه 12 شهريور 1395 ساعت: 15:03

امروز دوشنبه 11 مرداد 1395 روز مرگی داشتیم و جواب نداد به تلفنهای مینا و مامان...قهرم با همه دنیا حالم بدو و بیشتر می خوابم...در حد رفع گرسنگی غذا درست کردم و ... امروز سه شنبه 12 مرداد 1395 تنها حرکت مثبت این روزا ورزش کردنه همین و بس بقیه روزمرگیه.... امروز چهارشنبه 13 مرداد 1395 سحر خیزانه رفتم استخر 6.30 از خونه در اومدم و کلی شنا کردم....وای که چقدر استخر خوبه.... بعدش برگشتم خونه و به کارو بارم رسیدم و نهار درست کردم...نیما هم رفت بیرون و منم کتاب خوندم و چرت زدم...نیما برگشت و نهار خوردیم و بعدش یه نیمچه چرت زدیم...نیما گفت بریم بیرون که سورپرایز دارم...رفتیم کوروش فکر ک دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: جمعه 12 شهريور 1395 ساعت: 15:01

امروز شنبه 16 مرداد 1395 کلا امروز به خواب و غلت زدن گذشت به شدت خسته ایم و کوفته انقدر دیشب رقصیدیم جونی نمونده...یعنی النپیک رفته بودیم ما چه طور می شدیم... نسیم شب زنگ زد که فردا پاتخیتیه بیایید بریم و اینا گفتم مامان نمیاد گفت نه گفتم چرا گفت نمی دونم... گفتم زنگ می زنم می گم بیاد...خداحافظی کردیم و به مامان ه زنگیدم ...گفتش که مارو دعوت نکردن...خاله اکرم اونجا شنیده پاتختیه برداشته زنگ زده به داماد که پاتختی ندارید؟ اونم گفته چرا تشریف بیارید... خوب چی می گگفت می گفت نه که خوب بعد همه می فهمیدن ضایع می شد میگفت اره ولی شما دعوت نیستید خوب سگ خورد گفته داریم شم دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: جمعه 12 شهريور 1395 ساعت: 15:00

امروز پنجشنبه 21 مرداد 1395 صبح تقریبا ساعت 5 بود بیدار شدم و اماده شدم...مامان بیخودی می دوهه این ور اون ور و هر دقیقه یه بار می گه هنوز نماز نخوندم... شما نماز نمی خواد بخونی رفتاراتو درست کن والا... بابا رفت دنبال دختر خاله اش... کلا چه صفری اعصاب قوالادی می خواد گشتن با اینا...همسفرا شامل خانواده اقا احد به جز توحید و خانواده ما به جز بهزاد و مینا بود... منو مامان و دختر خاله بابا پشت نشستیم و نیما و بابا جلو و مهیار هم بغل من... از سرفه های گوسفندی دختر خاله که بگذریم...لج بازی مامان برای بغل گرفتن مهیار... نزدن بنزین و تموم شدن بنزین اقا احد و موندن وسط جاده و رفت دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: جمعه 12 شهريور 1395 ساعت: 14:58

امروز سه شنبه 26 مرداد 1395 صبح 8 بیدار شدم و تا 9.30 پروسه اماده شدن و رفتن به خونه مامانینا طول کشید ... راه افتادم رفتم و تو مسیر با یه دختر خوش صحبت اشنا شدم...فکر کرد دانشجو ام و...کلی ذوق کردم از اینکه جوون موندم... رفتم و مامان داشت با خاله تلفنی حرف می زد...سبزی پاک کردیم و بعدش هم نشستیم پای درست کردن نهار و چندتا ایده دادم واسه مرتب سازی خونه... مامانینا عزمشون جزم شده مینا رو شوهر بدن... و اصلا به خطرات و مشکلاتش فکر نمی کنن... هر چقدرم بهشون می گی یاسین تو گوش خر خوندنه.... کلا منم بی خیال شدم و حرفی نزدم... بابا اومد و نهار خوردیم و با مهیار مارپله بازی کردیم... دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: جمعه 12 شهريور 1395 ساعت: 14:57

امروز سه شنبه 26 مرداد 1395 صبح 8 بیدار شدم و تا 9.30 پروسه اماده شدن و رفتن به خونه مامانینا طول کشید ... راه افتادم رفتم و تو مسیر با یه دختر خوش صحبت اشنا شدم...فکر کرد دانشجو ام و...کلی ذوق کردم از اینکه جوون موندم... رفتم و مامان داشت با خاله تلفنی حرف می زد...سبزی پاک کردیم و بعدش هم نشستیم پای درست کردن نهار و چندتا ایده دادم واسه مرتب سازی خونه... مامانینا عزمشون جزم شده مینا رو شوهر بدن... و اصلا به خطرات و مشکلاتش فکر نمی کنن... هر چقدرم بهشون می گی یاسین تو گوش خر خوندنه.... کلا منم بی خیال شدم و حرفی نزدم... بابا اومد و نهار خوردیم و با مهیار مارپله بازی کردیم... دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: جمعه 12 شهريور 1395 ساعت: 14:56

صفحه بندی